تبليغاتX
پسرکی تنها از جنس بلور

پسرکی تنها از جنس بلور

درد و دل تنهایی من

تو زندگي من هستي...!

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان...
 
 
 

نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:20  توسط پسرک  | 

هيچكس ...

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده ....

چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:6  توسط پسرک  | 

دلم برای کسی تنگ است ...

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…

دلم برای کسی تنگ است

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:31  توسط پسرک  | 

عشق واقعی

به این می گن عشق واقعی - بخون تا بفهمی


شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:26  توسط پسرک  | 

وقتی که عاشقم شدی

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مث دل من
کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبی بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:41  توسط پسرک  | 

گوش کن

من براي پنهان کردن تو

صادقانه به همه دروغ مي گويم

و وقتي زيباترين لحظه سال تحويل مي شود

شوق چشمانم را گور مي کند. روي صفحات خالي دفترم

بدون فاصله تو را مي نويسم

و هر روز شعرهايم را به صندوق دلتنگي ام پست مي کنم

خوب مي دانم

تا وقتي سرم به آسمان است و نگاهم به زمين

از تو

جز يک نگاه کهنه

چيز ديگري ندارم

وقتي دل تنگ شدي به ياد آور

کسي رو که خيلي دوستت داره

وقتي نااميد شدي به ياد آور

کسي رو که تنها اميدش تويي

وقتي پر از سکوت شدي به ياد آور

کسي رو که به صدات محتاجه

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد آور

کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته

وقتي چشمات تهي از تصوير شد بياد آور

کسي رو که حتي توي عکسش به تو لبخند مي زنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 17:58  توسط پسرک  | 

روی ماه خداوند را ببوس

 

دستت و بزار تو دستم تا بریم بالای ابرا

تا همونجا که خدا هست پیش بادبادک زیبا

نگاهت به آسمونه رسیدی به عمق دریا

دل من همیشه خیره به طلوع صبح فردا

تو میگی تا آسمونا راهی نیست میشه یه کار کرد

دل من اما میترسید غم و برداشت و فرار کرد

یهو یک دست طلایی از تو آسمون صدام کرد

گفت بزرگ کن دلت ومیشه یه فکری واسه راه کرد

به صدا که گوش دادم دیدم صدا چه آشناست

صدای پاکی و نوره صدای خدا خداست

نور دست تا ته راه و پر از روشنایی کرد

پر از گلهای شقایق نرگس و عقاقی کرد

پریدم روی ماهش رو از همینجا بوسیدم

آخه اون خدای من بود چطوری نفهمیدم

ای خدا نگاهی کن به عاشقای بیگناه

دلای شکسته پاک و نجیب و بی پناه

نگاه کن عشق ما دریای سفید و پاکیه

واسه دلای ما همین نگاهت کافیه

واسه دلای ما همین نگاهت کافیه

خدایا قلب کوچکم را وسعت بخش تا بتوانم بزرگی ات را درک کنم.

تا بتوانم در دریای بزرگی و پاکی و مهربانیت قرق شوم.

بالهای ناتوانم را نیرو بخش تا بتوانم به سوی تو پرواز کنم.

به سوی تو که بزرگترین لذت آشنایی هستی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 17:53  توسط پسرک  | 

منو هرگز نبخش ...

لحظه سخت رفتنه هیچی تو قلب من نبود     

نگاه اخرین تو شعر جنونمو سرود

از التهاب بی کسی پناه اوردم به جنون         

زندگی زندونه وبس وقتی نباشه همزبون

خواستم فراموشت کنم اما خیالت نمی ذاشت    

به غیر دیوونه شدن راهی جلو پام نگذاشت

منو هرگز نبخش ای مهربونم

همیشه بد بودم اینو خوب می دونم

منو هرگز نبخش ای مهربونم

همیشه بد بودم اینو خوب می دونم

بهتره نشناسی منو -- منی که با تو بد بودم

تنها از عشق و عاشقی شکستنو بلد بودم

لایق بودنت نبود قلب حقیرم می دونم

دیگه تا آخر عمر تنهای تنها می مونم

منو هرگز نبخش ای مهربونم

همیشه بد بودم اینو خوب می دونم

منو هرگز نبخش

منو هرگز نبخش

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:36  توسط پسرک  | 

نهایت عشق

dreamonly

 

نهایت عشق...

نهایت عشق زمانیه که کسیو که دوست داریو می پرستی، با تارو پود بدنت دوست داشته باشی.اگه نباشه بدنت از هم می پاشه ...!!!

نهایت عشق زمانیه که کسیو که دوست داریو می پرستی، بهت بگه ازت متنفره ولی بازم مثل همیشه دوسش داشته باشی ...!!!

نهایت عشق زمانیه که کسیو که دوست داریو می پرستی، بخواد ازت فرار کنه اما تو تحمل از دست دادنشو نداشته باشی...!!!

نهایت عشق زمانیه که کسیو که دوست داریو می پرستی، به خاطر تو،نه به خاطر خودش باهات بمونه...!!!   

نهایت عشق زمانیه که واسه کسی که دوست داریو می پرستی،دیوونه شی و دیگه هیچی نفهمی...!!!

نهایت عشق زمانیه که کسیو که دوست داریو می پرستی،از دست بدی ولی تا آخر عمرت دوسش داشته باشی...!!!

نهایت عشق زمانیه که کسیو که دوست داریو می پرستی،حتی تو اون دنیا هم دوست داشته باشی و خدا بهت اجازه بده با هم باشین چه تو بهشت چه تو جهنم...!!!

 

در یک جمله، نهایت عشق زمانیه که توی عشقت و دوست داشتنت " تا " نداشته باشی....... !!! زیرا عشق " تا " نداره .... !!!!

 

همه اینها میسر نمی شه مگر:

کسی رو دوست داشته باشی و عاشقش با شی ، نه به خاطر خودت .....!!!! بلکه به خاطر خودش ..... !!!

 

dreamonly

(دل نوشته ای دیگر از دل داده تقدیم به عشق ابدیم)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:29  توسط پسرک  | 

بهترینم

تقدیم به او که برایم بهترین است.!

 

             میزنم    دل  ،  من    دیوانه    به   دریای   نگاهش

             می رباید  دل  و  دینم  ، گوشه   چشم  سیاهش

   

             اگر   آن   دلبر   رعنا   ، به  نگاهی   دل   ما   برد

             تا   ابد   سر  بسپارم   ،بود  این  جرم  و  گناهش

 

             آه   از   آن   چاه   زنخدان  ،که   بود    دانه   دامی

             مست و سر گشته منم من،که فرو رفته به چاهش

              

             در  میان   همه  مردم ،بی  پناه   هستم   و   تنها

              آه  اگر    آن   بت    زیبا،    بپذیرد    به    پناهش

 

              زیر  بار  غم  عشقش، کمرم  همچو  هلال است

              می شود  هچو  هلالی، هر  که  بیند  رخ  ماهش

 

              دیده  بر  بستم  و   در   خدمت   آن   سر   روانم

              تا  نبینم  به  دو  دیده،  لحظه ای   ناله   و   آهش

 

               دل  او   پهنه   دریا،  که  پر  از  لو لو   و   مرجان

               طعنه    مردم    نادان،  به   زبان   کرده   تباهش

 

              همه    مردم     دنیا    چو    مرا    مانع     راهند

              جان  به  کف  گیرم  و  خیزان، بروم در پی راهش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:32  توسط پسرک  | 

محتاجم

با من از عشق سخن بگو           

اي سراپا همه خوبي و صفا به خدا محتاجم
من چو ماهي كه ز دريا دور است         

و شن گرم كنار ساحل           پيكرش را گور است
موج اميد و وفا مي خواهم                 من تو را مي خواهم
من تو را مي خواهم اي دريا            اي به ظاهر همه تندي ، همه خشم
و به دل                                    گرم و آرام پر از شور و حيات   
من چو گل كه به اشك شب و لبخند سحر محتاج است                 

و به تو روشنگر دل محتاجم
و به تو همچو خورشيد و به هر قصه عشق             كه بگويي با دل         چو هوا محتاجم
همچو خورشيد بتاب تا چو گل پر بگشايم از شوق
تا بپيچد همه جا عطر اشعار ترم     و بخوانند همه و بدانند همه ،  كه تو را مي خواهم اي  خورشيد
و ببينند همه         كه به تو محتاجم            به تو چون سرو بلند          كه بر آن ساعقه نيلوفر نازك پيچيد          همچو پيچك لرزنده خرد      تار هايي ز هوا مي پيچم تا جدا هيچ نگردد از من
با تو مي مانم در باغ وجود        با تو مي ميرم اي بود و نبود             من به تو محتاجم
به محبت به وفا محتاجم            به خدا محتاجم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:4  توسط پسرک  | 

در پهنای بی کرانه تفکر از خویش به کیش خواهم رسید تا از دالان پرخروش محبت اب حضور را برداشت کنم و در این میان جبیره ی فراق را بر دل خواهم زد و به مثال چوک و هزاردستان در بهشت اشتیاق نغمه ی اشنایی را سر خواهم داد و با گامهای سره به دنبال تلالو زرنگار انتظار از پل جنون راهی جزیره مجنون خواهم گشت و سوار بر بادهای بی اقلیم حماسی از کنار پنجره های تجلی به سوی دیار تحیر کوچ خواهم نمود و توشه ره را در کوله پشتی معراج از خلعت فنا؛ خوشه معنا و اب استغنا پر خواهم داشت تا حماسه ی جود الهی را با نگاهی فارغ از نگاه جمادی احساس نمایم و در این حال فضاله ی قدح را به رسم رندانگی در کیش عروج خواهم نوشید و به مثال عشاقان دیار وصل در گود کارزار الهی کباده ی مستی خواهم زد و فریاد هستی . تا شاید بدین سان سرسرای هبوط را جانی دوباره بخشم و کویر دل را در مسلخ عشق قربانی نمایم و طاق اسمان جاودانگی را با نقش تحیر ازین بندم و اذان عشق را در وقت ایمان جاری سازم تا صور منیع راحله ی تحول را با چشم دل احساس نمایم و به سهای اکبر در اسمان کرامات خداوند بالباب بدل گردم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:36  توسط پسرک  |